وقتی وارد کلاس میشویم، شاگردان آنجا روی صندلیها نشستهاند؛ موجوداتی بیرونی که میتوانیم با انگشت به سویشان اشاره کنیم. اما بیایید همین صحنه را از زاویهای دیگر ببینیم.
وارد کلاس میشویم، نور به چشم ما میخورد و تصویر شاگردان در مغزمان شکل میگیرد. گویی ما از پشت پنجرهی چشمها به بیرون نگاه نمیکنیم؛ بلکه حسگرهای ما، مثل چشم، دادههای جهان را دریافت میکنند و مغز، نسخهای تازه از آنچه «بیرون» است، درون جمجمه بازسازی میکند.
در این دستگاه پیچیده، کپی شاگردان در کنار سایر خاطرات ذخیره میشود؛ همانجایی که تمام رویدادهای زندگی، دردها، تجربهها و رنجها ثبت و دستهبندی شدهاند. طبیعیست که دادهی تازه، بر شانههای دادهی قدیم ارزیابی میشود. خاطرات ما، لایههای پنهان ذهن، اغلب معیار قضاوت ما دربارهی شاگردان میشود.
این همان چیزیست که میتوان آن را «استدلالِ خاطرهمحور» نامید. وقتی میگوییم «او شاگرد تنبلیست»، در واقع تصویر و تعبیری از تنبلی را در ذهن داریم؛ و حالا آن شاگرد را با آن الگو میسنجیم. به همین دلیل است که گاهی چهره، حرکت یا سخن سادهی یک شاگرد ما را میرنجاند و واکنشی تکانشی در ما برمیانگیزد.
اما پرسش اینجاست: آیا میتوان بدون تکیه بر خاطراتِ انباشته در ذهن، شاگرد را دید و ارزیابی کرد؟ آیا میتوان دیگری را آنگونه دید که هست، نه آنگونه که حافظه ما میگوید او «به نظر میآید»؟ آیا راهی برای رهایی از استدلالهای خاطرهمحور وجود دارد؟ آیا میتوان حقیقتمحور یا واقعیتمحور قضاوت کرد؟ آیا میشود واکنش را به کنش بدل کرد؟
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده. اولین نظر را شما بنویسید!
برای ثبت نظر وارد شوید