به عنوان یک معلم،
برای دیگران، جالب نباش!
دیگران برایت جالب باشند!
من پندهای خردمندانهی تک جملهای را دوست ندارم. اینها جوری ابراز میشوند که گویی حرف آخر را میزنند و ما انسانها چارهای جز پذیرششان را نداریم. اما برخی از این اندرزها، از یک زاویهی دید خاص، آدم را به فکر وا میدارد، مثل همینی که در عنوان این یادداشت نوشتم.
خیلی از ما معلمها در مسیر شکوفایی شغلی، باید از سه دورهی تحول عبور کنیم:
دورهی اول، روزهای اول تدریس است. دورهی تقلید! برای اولین بار قدم در کلاس میگذاریم و جلوی شاگردان میایستیم. این یک لحظهی بی تجربهگیست؛ دوای بیتجربهگی تقلید از موفقین است. ما به یک الگو نیاز داریم. حدس میزنید در روزهای اول تدریس الگوی ما کیست؟ جواب: سختگیرترین معلمی که در گذشته داشتیم (من نمیدانم چرا معلمهای سختگیر، نامی ماندگار دارند). و به این شکل، خیلی از ما به یک آدم سختگیر بدل میشویم. این در ما این توهّم را ایجاد میکند که برای شاگرد جالب هستیم؛ تصور میکنیم شاگردان عاشق جدیت ما هستند.
مرحلهی دوم: مرحلهی جبران افراطی. در این قدمگاه، ناگهان چیزی ترسناک توجه ما را جلب میکند. متوجه میشویم که کم کم تعداد کمتری از شاگردان مایلند با ما کلاس بردارند. سختگیری، مثل قدیمها، کمتر تحمل میشود؛ انگار شعار «مشتریمداری» از ریل خارج شده و این روزها معنای تازهای پیدا کرده: «نازم را بکش یا میروم جای دیگر». در این مرحله میشنویم که شاگردان میگویند که ما کووووول نیستیم، (و کوووول یعنی چی، من نمیدانم). پس برای بازسازی تصویر خود، دست به تکاپو میزنیم. سخت نمیگیریم؛ با همه مدارا میکنیم؛ به نیت جلب مشتری، چشمپوشی میکنیم؛ کنار میآییم. به عبارت سادهتر، در این مرحله، تلاش میکنیم جالب باشیم، اما در جهت مخالف.
در مرحلهی سوم (منزلگاه خود شکوفایی)، متوجه میشویم که باز داریم شاگردها را از دست میدهیم. انگار شایعه شده که ما مدرس موفقی نیستیم؛ همه را الکی پاس میکنیم؛ کلاسهای ما آبکیست؛ در کوووول بودن ما، یادگیری قربانی شده. پس، ناخودآگاه، پروژهی جالب بودن را کنار میگذاریم. سرانجام به این نتیجه میرسیم که هیچ کس هیچ طوری راضی نمیشود. رضایت خدا شاید، اما رضایت خلق خدا دست یافتنی نیست. تا به میلشان رفتار میکنی، برایت هورا میکشند؛ و اگر بر مدار میلشان نباشی، همان هورا هوراییها، نابودت میکنند. سلبرتیها از همین میترسند؛ انگار آنها در زندان لایک و فالور دارند دوران حبس به جرم هوراخواهی را میگذرانند. و اینجا چرخش به سوی رهایی از جالبیّت برای دیگران آغاز میشود. حالا خود شاگردان برای ما جالب میشوند. نحوهی یادگیری آنها؛ توجه آنها؛ اثربخشی آموزشی روی آنها – و این کنجکاویها به ما کمک میکند تا با آنها ارتباط عمیق برقرار کنیم. در این مرحله، دوست داشته شدن برای ما دیگر مهم نیست؛ کار اصلی ما میشود دوست داشتن هر کس همانطوری که هست در مسیر رسالتی که بر دوش ماست.