«به خودت اعتماد کن.»
شعار قشنگی است.
اما اگر زبانآموز از خودش بپرسد:
«چرا باید به خودم اعتماد کنم؟»
چه پاسخی دارد؟
شاید اعتمادبهنفس برخلاف تصور ما با شنیدن جملههایی مثل «تو میتوانی»، «عالی بود» یا «آفرین» ساخته نشود.
این جملهها میتوانند دلگرمکننده باشند، اما اعتماد واقعی معمولاً به چیزی بیشتر نیاز دارد: تجربهی توانستن.
زبانآموز یک بار حرف میزند و با وجود اشتباه ادامه میدهد.
متنی مینویسد، اصلاحش میکند و وقتی دو نسخه را کنار هم میگذارد، تفاوت را میبیند.
امروز میتواند به سؤالی پاسخ دهد که یک ماه پیش برایش دشوار بود.
در هرکدام از این لحظهها، یک رد کوچک باقی میماند:
«من توانستم.»
وقتی این تجربهها تکرار میشوند، کمکم چیزی در ذهن زبانآموز شکل میگیرد:
«قبلاً از پسش برآمدهام. شاید دوباره هم بتوانم.»
شاید اعتمادبهنفس همین باشد:
حافظهی تجربههایی که به ما نشان دادهاند میتوانیم؛ ردّ پیشرفتهای کوچک.
این نگاه، وظیفهی معلم را هم کمی تغییر میدهد.
کار ما فقط این نیست که بعد از فعالیت بگوییم «آفرین».
میتوانیم فرصتهای کوچک اما واقعی برای موفقیت طراحی کنیم و بعد کمک کنیم زبانآموز آن موفقیت را ببیند.
مثلاً بهجای یک «عالی بود» کلی، بگوییم:
«یادت هست چند هفته پیش وسط جمله متوقف میشدی؟ امروز سه بار کلمه را پیدا نکردی، اما هر سه بار جمله را به شکل دیگری ادامه دادی.»
این «آفرین» فرق دارد.
چون دیگر فقط نظر معلم نیست؛ به چیزی اشاره میکند که واقعاً اتفاق افتاده است.
و البته موفقیت نباید مصنوعی باشد. اگر تمرین را آنقدر آسان کنیم که زبانآموز نتواند شکست بخورد و بعد برایش کف بزنیم، احتمالاً خودش هم متوجه نمایش میشود.
موفقیت باید کوچک باشد، اما واقعی.
شاید نتوانیم اعتمادبهنفس را مستقیماً تدریس کنیم.
اما میتوانیم تجربههایی بسازیم که زبانآموز بعدها از آنها اعتماد به خودش را بسازد.
و شاید به همین دلیل، قبل از هر «آفرین» یک سؤال ارزش پرسیدن داشته باشد:
دقیقاً چه اتفاقی افتاد که ارزش آفرین گفتن داشت؟
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده. اولین نظر را شما بنویسید!
برای ثبت نظر وارد شوید