بچه‌ها اصلاً انگیزه ندارند.

بچه‌ها اصلاً انگیزه ندارند.

سؤال می‌پرسیم. کسی جواب نمی‌دهد. سؤال را با کلمات دیگری تکرار می‌کنیم. باز هم سکوت. آخر کلاس، وقتی کسی می‌پرسد چطور بود، می‌گوییم: «بچه‌ها اصلاً انگیزه ندارند.»

این جمله ممکن است درست باشد. مسئله این است که هنوز نمی‌دانیم درست است یا نه.

بین «کسی به سؤال من جواب نداد» و «این‌ها انگیزه ندارند»، فاصله‌ای هست که گاهی با اطمینان پرش می‌کنیم.

فرض کنیم دوربینی گوشهٔ کلاس بوده. در فیلم می‌بینیم معلم سؤالی پرسیده، چند ثانیه صبر کرده و بعد خودش جواب داده. دوربین بی‌انگیزگی را ضبط نکرده؛ این توضیحی است که ما به صحنه اضافه کرده‌ایم. البته فیلم هم همه‌چیز را نشان نمی‌دهد: نمی‌گوید زبان‌آموز چه می‌دانسته، از چه نگران بوده یا سؤال را چطور فهمیده. فقط کمک می‌کند ادعایمان از شواهد جلو نزند.

حالا چند احتمال داریم. شاید زبان‌آموز هنوز دارد پاسخ را می‌سازد. شاید منظور سؤال را نگرفته. شاید می‌داند اگر کمی صبر کند، جواب را از خودمان می‌شنود. شاید هم فعالیت برایش بی‌معناست.

این‌ها اسم‌های متفاوت برای یک مشکل واحد نیستند؛ هرکدام ما را به تصمیم دیگری می‌رسانند.

می‌توانیم در موقعیتی مشابه، قبل از پاسخ‌گرفتن فرصتی برای نوشتن یک جمله بدهیم. یا از زبان‌آموز بخواهیم بگوید سؤال از او چه می‌خواهد. نه برای اینکه فوراً علت را کشف کرده باشیم؛ برای اینکه چیزی بیشتر از برداشت اولمان داشته باشیم.

این مکث، دعوت به بی‌عملی نیست. قرار نیست کلاس را رها کنیم. قرار است کاری که می‌کنیم به چیزی که رخ داده مربوط باشد.

گاهی اولین قدم برای حل مسئله، عقب‌رفتن از اسمی است که خیلی زود روی آن گذاشته‌ایم.

اگر قرار باشد یکی از قضاوت‌های این هفته‌مان را دوباره به یک صحنهٔ قابل‌مشاهده تبدیل کنیم، کدام را انتخاب می‌کنیم؟


 

نظرات
هنوز نظری ثبت نشده. اولین نظر را شما بنویسید!
دستیار هوشمند
دستیار هوشمند
آنلاین
سلام! چطور می‌تونم کمکتون کنم؟