زبان فارسی(زبان مادرزادی) یا زبان انگلیسی؟

مایلم درباره‌ی خود زبان برای شما بنویسم، همین زبان فارسی که مادرزادی حرف می‌زنیم، یا همین زبان انگلیسی که داریم یاد می‌گیریم. 

دقت کردید وقتی داریم فارسی حرف می‌زنیم، انگار فراموش می‌کنیم که این زبان مادری ما قوانین و واژگانی داره که حاکم بر چیزی هستن که می‌گیم؟ ولی بدون اینکه از این قوانین در لحظه آگاه باشیم، حرف می‌زنیم. با مغازه‌دار. با همسر. با مدیر شرکت یا همکار. نظرات بیان می‌شن و عقاید دیگران شنیده و (به نظر) فهمیده می‌شن. 

در لحظه‌ی حرف زدن ما به دستور زبان، مثل گذشته‌ی ساده یا آینده‌ی استمراری، فکر نمی‌کنیم. به واژگان فکر نمی‌کنیم. فقط حرفی که باید بزنیم رو می‌زنیم. چیزی که باید بشنویم رو می‌شنویم و احتمالا می‌فهمیم. اما این قوانین زبانی اونجا هستن و دارن به چیزی که می‌گیم نظم و معنا می‌بخشن، مثل عروس‌گردانی که عروسکی رو کنترل می‌کنه. 

همین اتفاق برای زبان آموزان در سطوح بالا می‌یوفته. وقتی سطح زبان ما رشد کرد، ما به انگلیسی حرف می‌زنیم ولی اصلا به گرامر و واژگان فکر نمی‌کنیم. این در سطوح پیشرفته به راحتی دیده می‌شه. هر وقت هم که به این قوانین مستقیما توجه می‌کنیم، حرف زدن یادمون می ره، مثل مردی که دختر زیبایی دیده و یادش می ره که دو تا پا داره؛ راه رفتن یادش می‌ره.

دقیقا به همین خاطره که من به معلمین آیلتسی که به شاگرداشون کلمات گنده یاد می‌دن و بهشون می‌گن از فلان ساختار استفاده کن تا نمره‌ت بره بالا ایراد می‌گیرم. باید روی کلام متقاضی آیلتس کار کرد تا بتونه در لحظه و بدون فکر کردن به این کلمه یا اون گرامر، طبیعی حرف بزنه. گرامر و واژه‌بازی نیازمند اینه که ما به خود واژه و گرامر فکر کنیم، در حالیکه این کار باعث می‌شه سکندری بخوریم و دچار مکث بشیم. 

امیدوارم تا اینجا متوجه منظورم شده باشید. زبانی که باهاش حرف می‌زنیم قوانینی داره و ما در لحظه‌ی حرف زدن از این قوانین آگاه نیستیم، ولی این‌ها اون جا هستن و دارن کار می‌کنن تا چیزی که می‌گیم معنی داشته باشه. 

اما قوانین زبانی محدودن. چند تا دونه قانون بیشتر نیست. واژگان هم محدودن. مگه یه انسان به همه‌ی واژگان زبانش دسترسی داره؟ حالا تصور کنید ما با همین قوانین محدود و واژگان محدود داریم واقعیت‌مون رو می‌سازیم. یعنی داریم عاشق می‌شیم، دوست پیدا می‌کنیم، قهر می‌کنیم، ازدواج می‌کنیم، طلاق می‌گیریم، بچه‌دار می‌شیم، مسافرت می‌کنیم، سر کار می‌ریم. ما همه‌ی این‌ها رو داریم با همین چند تا قانون زبانی و دایره‌ی محدود واژگان انجام می‌دیم. 

حالا به این مساله این حقیقت رو اضافه کنید که خیلی از ماها اهل مطالعه نیستیم و هیچی به این دایره‌ی واژگان اضافه نمی‌کنیم. یعنی در معرض دانش جدید نیستیم و همون چیزهایی که با تجربه‌ی زندگی در شهر و محله‌مون یاد گرفتیم رو خرج ساخت واقعیت‌مون می‌کنیم. با یک مشت واژه‌ی محدود یک عمر زندگی می‌کنیم، بدون تلاش برای گسترش واژگان (دانش جدید و مطالعه و یادگیری). 

چطور با واژگان محدود (دانش محدود) می‌شه انسانی رو فهمید که دایره‌ی واژگان وسیع‌تری نسبت به ما داره؟ چطور می‌شه رفتار دیگر انسان‌ها رو فهمید؟ چطور با یک مشت واژه که بهش چیزی اضافه نمی‌شه آدمی بتونه واقعیتی متفاوت برای خودش بسازه، با دیگران گفتگو کنه، به تفاهم برسه، اختلافات رو حل کنه؟  

اما بحث من اینجا تموم نمی‌شه. علاوه بر زبان که قوانین خودش رو داره، به نظر چیزهای دیگری هم هستن که قوانین خودشون رو دارن. مثلا روابط انسانی هم گرامر خودش رو داره. ما شاید از این قوانین نانوشته آگاه نیستیم، ولی این قوانین اونجا هستن و دارن رفتار ما رو هدایت می‌کنن. به همین خاطره که ما در ملاعام روی دیگران ادرار نمی‌کنیم. به جاش می‌ریم دستشویی. 

دنیای روابط انسانی قوانینی داره و ما از اون‌ها آگاه نیستیم و این قوانین، دقیقا مثل دستور زبان که به جملات ما معنی و نظم می‌ده، داره به رفتار ما نظم و معنی می‌ده. برای درک این قوانین، به جاذبه‌ی زمین فکر کنید. جاذبه کاری نداره ما ازش آگاهیم یا نه. کارش رو می‌کنه. این قوانین هم کاری ندارن ما ازشون با خبریم یا نه. کارشون رو می‌کنن – مثل قوانین دستور زبان.  

نکته مهم اینه که وقتی از قوانین زبان سرپیچی می‌کنیم، هیچ کی حرف ما رو نمی‌فهمه. به همین شکل، وقتی از قوانین نانوشته‌ی روابط انسانی سرپیچی می‌کنیم، کسی ما رو نمی‌فهمه. بدتر اینکه کسی نیست که تلاش کنه ما رو بفهمه. با این همه اخبار بد و سختی زندگی، کی حوصله داره؟ راحت‌تر اینه که یه برچسب به یارو بزنیم و بریم. بهش می‌گیم دیوانه، بی‌سواد، خیانتکار، بی‌کفایت. همین بلا سر هنرمندان و اندیشمندانی میاد که به زبون عصر خودشون حرف نمی‌زنن.

این جنبه از قدرت قوانین زبان و روابط زندگی داره برام هر روز ترسناک‌تر می‌شه. آیا هر آنچه که برای شما می‌نویسم صرفا تاثیر زبانه؟ یعنی چون فقط این کلمات رو به فارسی بلدم، فقط همین‌ها رو می‌تونم براتون بنویسم و نه بیشتر؟ آیا می‌شه چیزهایی گفت که تا به حال گفته نشده؟ آیا جایی هست که زبان هنوز وارد نشده و براش کلمه نساخته؟ 

من پاسخی برای این سوالات ندارم، اما حس می‌کنم با آشنایی با دانش‌های جدید و با افکار جدید، با مطالعه، با نشستن پای سخنرانی کسانی که از چیزهایی حرف می‌زنن که خودم تا به حال ازشون حرف نزدم، این احساس خفگی داره برام کم و کم‌تر می‌شه. کم کم داره از تعداد برچسب‌هایی که به دیگران می‌زنم کم و کم‌تر می‌شه – انگار دارم رفتار آدم‌ها رو زیر نور پررنگ‌تری می‌بینم. رفتاری که تا دیروز برام بی‌معنی بود، امروز معنا پیدا کرده، مثل زبان‌آموزی که تا دیروز نمی‌تونست متن انگلیسی رو بخونه و بفهمه، ولی حالا حس می‌کنه داره یه چیزایی از اون متن متوجه می‌شه. 
 

نظرات
هنوز نظری ثبت نشده. اولین نظر را شما بنویسید!
دستیار هوشمند
دستیار هوشمند
آنلاین
سلام! چطور می‌تونم کمکتون کنم؟