مطلبی دربارهی سریال In Treatment براتون مینویسم. این مطلب هم به نقش زبان در این سریال مربوط میشه و هم به مسالهای دربارهی یادگیری زبان (راهی برای افزایش سطح زبان).
اگر سریال رو ندیدید، این مطلب تماشای سریال رو براتون خراب نمیکنه چون کلی نوشته شده.
همچنین اگر تصمیم به تماشای سریال دارید، دقت کنید – خصوصا اگر باور مذهبی دارید. این سریال ما رو وارد دنیایی فراتر از دین و اخلاق میکنه.
جایی خوندم که برخی متفکرین خودشناسی رو ممکن نمیدونن. یعنی میگن فرد خودش نمیتونه خودش رو بشناسه. شناخت از خود فقط با نگاه به آدمهای دیگه ممکن میشه. مثلا این ما نیستیم که زود عصبانی میشیم، بلکه این دیگرانن که دیر عصبانی میشن و این مقایسه، ما رو متوجه چیزی در ما میکنه. در انزوا این مقایسه ممکن نیست.
اما چرا این سریال برام جالبه؟ شاید به این خاطر که زبان نقطهی پرگار شده. داستان اغلب در یک اتاق و بین یک روانشناس و بیمارش رخ میده. برای کسی که با زبان و نقشش در ساخت واقعیت آشنا نیست این سریال میتونه کسالتآور باشه، اما برای من که در این رشته، تحصیل کردم، این اثر از یه فیلم اکش گیراتر جلوه میکنه.
در این سریال ما با یک روانشناس حرفهای روبرو هستیم که در آرامش به حرف بیماران گوش میده، اما این آرامش شباهت زیادی با کمین و استتار یک ببر برای حمله به یه گوزن داره. هر جملهای، هر کلمهای، هر لبخندی، هر مکثی، هر تغییر در لحن بیمار برای این روانشناس مثل یه گوزن میمونه. مترصد میشینه و هر کدوم از این چالههای زبانی رو دید، حمله میکنه – یعنی دربارش سوالی میپرسه.
اما چرا این روانشناس (علاوه بر دانش روانشناسی) برای فهم مشکل بیمار به زبان و کلمات و واژگان و گرامر وابستهست؟ پاسخ عمیق به این سوال نیازمند نوشتن هزاران صفحهست، اما به طور خلاصه، احتمالا زبانی که ما باهاش با دیگران حرف میزنیم همون زبانی هست که ضمیر ناخودآگاه ما با ما حرف میزنه. خاطرات دفنشدهی کودکی ما از راه زبان ابراز میشن – از راه گرامر و واژگان.
به طور مثال، در یکی از جلسات، با مردی روبرو میشیم که داره دربارهی همسرش (که تازه داره طلاقش میده) با توسل به گرامر «گذشتهی ساده» حرف میزنه. این روانشناس ازش میپرسه چرا از «گذشتهی ساده» استفاده کردی؟ مگه قضیهی شما تمام شده؟ اون متوجه میشه که این بیمار عادت کرده تا وقایع تلخ زندگیش رو با استفاده از گرامر «گذشتهی ساده» پشت سر بذاره.
نکتهای که از منظر زبانشناسی توجهم رو جلب کرد این بود که بیماران وقتی دارن از سختترین لحظات زندگیشون حرف میزنن، دچار بحران زبانی میشن. گرامرشون از بین میره. کلماتشون تکی تکی میاد. زبان رو به صورت یه عمارت تصور کنید و حرف زدن از لحظات تاریک زندگی رو مثل زلزلهای هفت ریشتری. چه بلایی سر ساختمان میاد؟ این روانشناس دقیقا از روی همین خرابه عبور میکنه و وارد ذهن بیمار میشه.
درسته که این شخصیت خیالیست و غیرواقعی، اما مایلم باور کنم حتی دنیای فانتزی بر اساس واقعیت ساخته میشه و حتما روانشناسانی این چنینی وجود دارن. من دنبال چنین آدمی میگردم گرچه جستجوی من تا به امروز بینتیجه بوده (اینو اینجا نوشتم تا تست کنم چند نفر تا اینجای متن رو میخونید).
🔵
اما با تماشای این سریال، نکتهی دیگهای هم به ذهنم رسید که مستقیم به یادگیری زبان مربوط میشه.
ما خیلی از افزایش سطح زبانمون حرف میزنیم و برای اقدام، معمولا رو به قبلهی گرامر و وکب میکنیم – مسالهای که بارها مورد انتقاد من قرار گرفته. نه این که یادگیری گرامر و وکب بد باشه. خیر. اما زاویهی دیدی که فقط این دو تا رو ببینه درک عمیقی از آموزش و یادگیری زبان دوم نداره.
چیزی که در این سریال باعث شد این متن رو بنویسم این بود که حرف زدن دربارهی چیزی که قبلا ازش حرف نزدیم سخته. خیلی خیلی سخته. ساختمان زبان ما فرو میریزه و شروع به استفاده از کلمات به صورت تکی تکی میکنیم. انگار گرامر پودر میشه و از بین میره. من این رو در کلاسهای بحث آزاد دیدم. وقتی موضوعی تازه و سخت معرفی میکنم، همون شاگردی که با سطح آپر اومده، زبونش کاملا قفل میشه. هر چی گرامر و وکب بلد بوده، باد هوا میشه و میره. این نشون میده که صرفا دسترسی به گرامر و واژگان کافی نیست. برای عبور از سطح آپر و رسیدن به سطح پیشرفته باید دست به کار دیگهای زد.
یکی از راهحلها برای بهبود سطح زبان شاید تن دادن به سختی صحبت از چیزی باشه که قبلا ازش حرف نزدیم. مثلا ما به زبان انگلیسی دربارهی ماشین (car) میتونیم صحبت کنیم، اما دربارهی موتور ماشین چی؟ منظورم این نیست که بریم لغات مربوط به موتور ماشین رو حفظ کنیم (این مورد انتقاد منه). منظورم اینه که متنی در این این باره بخونیم یا کلیپی در این باره ببینیم و با موتور ماشین آشنا بشیم و بعد ازش حرف بزنیم. توصیفش کنیم. توضیحش بدیم. این یه چالش بزرگ برای ما ایجاد میکنه. واقعا کار سختیه، اما نتیجهی جالبی داره. البته این فقط یه مثال بود. لازم نیست الان برید دربارهی موتور ماشین مطالعه کنید.
یه مثال دیگه. واقعا چطور پلاستیکی که در محیط تجزیه نمیشه میتونه باعث آلودگی آب و خاک بشه؟ اگر سطح زبان ما آپر هست و قبلا در این باره عمیق حرف نزدیم، کافیه فقط همین سوال رو از هوش مصنوعی بپرسیم. به جوابش دقت کنید. تعجب میکنید و کمی هم از پلاستیک میترسید. حالا جوابش رو برای یکی دیگه توضیح بدید. به زبان خودتون. بگردید ببینید بین رفقا از کی متنفرید. برید سراغش و برای اون توضیح بدید. با یه تیر دو نشون زدید: هم تمرین زبان و هم کاهش رفیق نارفیق.
کلاسهای بحث آزاد همین اثر رو روی ما دارن. این فرصت به ما داده میشه که بتونیم از چیزهایی حرف بزنیم که حرف زدن دربارهش سخته. تحمل این سختی و همفکری با همکلاسی و جمع آوری ایدهها و بیان نظر میتونه به رشد زبانی ما کمک کنه.
بحثهای گروهی با دوستانی که انگلیسی بلدن هم همین اثر رو داره. فقط توی این بحثها مستقیم از بحث شروع نکنید. از متن شروع کنید. یعنی همه باید دربارهی اون مساله مطلبی خونده باشن یا فیلمی دیده باشن یا پادکستی شنیده باشن. مساله همینه. مطلب جدیدی یادبگیریم و همون رو بیان کنیم. بعد شروع به بحث کنید. سختی بحث دربارهی موضوع تازه رو تحمل کنید. حتی شده دست و پا شکسته حرف بزنید. این سختی همیشه به وقت صحبت دربارهی موضوعات جدید هست.