اگر معلم در ذهن شاگرد به علامهی دهر تبدیل شود، کلاس جای خطرناکی میشود. زبانآموز ممکن است بهتدریج از ساختن توانایی خودش دست بکشد و برای فهمیدن درست و غلط، فقط به نگاه معلم وابسته بماند.
آیا این شبیه نگاه کودک به والدین نیست؟ کودک در سالهای آغازین، والدین را بسیار قدرتمند و دانا میبیند. اما بخشی از رشد او زمانی آغاز میشود که درمییابد آنها نیز همهچیز را نمیدانند و گاهی اشتباه میکنند. شاگرد نیز زمانی مستقلتر میشود که معلم را نه صاحب پاسخ نهایی، بلکه کسی ببیند که راه بررسی و سنجش پاسخها را میشناسد.
اگر معلم همیشه فوراً پاسخ بدهد، هر ابهامی را حذف کند، و هر خطایی را پیش از دیدهشدن شکار کند، ممکن است شاگرد بهجای فکرکردن، منتظر معلم بماند.
شفافیت ضروری است، اما حذف هرگونه ابهام همیشه مفید نیست. البته هر گنگیای گنج نیست؛ گاهی فقط حاصل توضیح بد است. آنچه ارزش دارد، ابهام هدایتشده و قابلتحمل است: فاصلهای که شاگرد بتواند با فکرکردن، آزمودن و دریافت بازخورد از آن عبور کند.
معلم میتواند بگوید:
قبل از اینکه من جواب بدهم، خودت با این معیارها بررسی کن.
فکر میکنی مشکل جمله کجاست؟
شاید معلم باید شبیه داربست باشد، نه ستون همیشگی ساختمان. داربست کمک میکند بنا ساخته شود، اما وقتی ساختمان روی پای خود ایستاد، کنار میرود.
معلم خوب پاسخ میدهد، اما وابستگی تولید نمیکند.