هر خطایی یعنی «بلد نیست»؟
زبانآموز هنگام صحبت زمان فعل را اشتباه به کار میبرد.
اولین تشخیص ما چیست؟
«این زمان را بلد نیست.»
و بعد معمولاً همان کاری را میکنیم که تشخیصمان پیشنهاد میدهد: دوباره قانون را توضیح میدهیم، چند مثال میزنیم و تمرین بیشتری میدهیم.
اما اگر مشکل اصلاً ندانستن قانون نباشد چه؟
ممکن است زبانآموز قانون را بداند و در تمرینهای کنترلشده هم درست به کار ببرد، اما هنگام صحبت نتواند آن را بهاندازهی کافی سریع بازیابی کند.
ممکن است وقتی تمام توجهش روی گرامر است درست عمل کند، اما وقتی همزمان باید فکر کند چه بگوید، کلمه پیدا کند، جمله بسازد و به طرف مقابل گوش بدهد، کنترلش از دست برود.
یا ممکن است چیزی را در یک موقعیت یاد گرفته باشد، اما هنوز نتواند آن را به موقعیتی تازه منتقل کند.
ظاهر هر سه یکی است:
خطا.
اما مشکل پشت آنها یکی نیست.
و اگر تشخیص اشتباه باشد، راهحل هم احتمالاً اشتباه خواهد بود.
شاید این همان چیزی باشد که در نگاه فروید و بعد در خوانش لاکان جذاب است: توجه به لحظهای که چیزی مطابق انتظار پیش نمیرود.
لغزش، وقفه و شکست فقط مزاحم نیستند؛ گاهی سرنخاند.
در کلاس هم شاید بهجای اینکه خطا را فوراً پاک کنیم، بد نباشد چند ثانیه در برابرش کنجکاو بمانیم:
اینجا دقیقاً چه چیزی از کار افتاد؟
دانش وجود ندارد؟
دانش وجود دارد اما بهموقع بازیابی نمیشود؟
زبانآموز در تمرین میتواند، اما در گفتار آزاد هنوز نمیتواند؟
فشار انجام چند کار همزمان باعث خطا شده؟
یا اصلاً مسئله چیز دیگری است؟
این نگاه یک پیامد مهم دارد:
همهی خطاها یک نوع اصلاح نمیخواهند.
گاهی توضیح لازم است.
گاهی تمرین بیشتر.
گاهی فرصت استفاده در موقعیتهای متفاوت.
و گاهی بهترین کار این است که اصلاً دوباره درس ندهیم؛ بلکه شرایطی فراهم کنیم که دانش موجود کمکم قابل استفاده شود.
پاسخ درست به ما میگوید چه چیزی کار کرد.
اما خطا گاهی اجازه میدهد پشتِ عملکرد را ببینیم و بپرسیم چه چیزی کار نکرد و چرا.
شاید یکی از تفاوتهای مهم میان «اصلاح کردن» و «تدریس کردن» همینجا باشد:
معلم فقط دنبال حذف خطا نیست.
دنبال فهمیدن علت آن است.
وقتی زبانآموزتان اشتباه میکند، معمولاً اولین فکری که از ذهنتان میگذرد چیست:
«چطور اصلاحش کنم؟» یا «چرا این خطا اتفاق افتاد؟»