چرا موقع تمرین زبان بیحوصلهایم؟
شده بعضی اوقات حس کنید که نورونهای مغزتون علیه یادگیری اعتصاب کردن؟ یا تا به حال دقت کردید موقع تمرین زبان، ترکهای روی دیوار جذاب میشن؟
مشکل اینجاست که از یه طرف، ما باید مثل یه کشاورز، مطلبی تازه رو توی مزرعهی ذهن بکاریم و با آبیاری تکرار و تقلا، تبدیلش کنیم به درخت مهارت. از طرف دیگه، ما دقیقا با همون ذهنی باید این کارارو انجام بدیم که مثل پروانه همیشه عاشق شهد شیرین لذتجوییه و بیزار از رنج. انگار توی مخمصه گیر کردیم.
راه حل چیه؟ مسواک زدن! [تصور میکنم شما اینجا دارید میخندید]
چرا ما خودکار و بدون اینکه کسی به ما بگه مسواک میزنیم؟ چه چیزی ناخودآگاه توی این ذهن، ما رو به سمت مسواک و خمیردندان هل میده؟ لذت سلامت و سفیدی دندان؟ یا نفرت و ترس از بوی بد دهان؟ دیدید بچهها چقدر مقاومت میکنن؟ از ته قلب و از اعماق ذهن، نمیدونن که مسواک نزدن چه عواقبی برای جیب پدر و مادر داره – خدمات دندان پزشکی گرونه دیگه.
من همیشه وقتی نسبت به یادگیری بیحوصله میشم، لذت نتیجهی یادگیری و ترس از نابلدی رو برای خودم یاددآور میشم. از بس اینکارو کردم (بیش از دو دهه از عمرم)، یادگیری برام شده مثل مسواک زدن: خود به خود به سمتش روانم – اغلب! حس میکنم برای اینکه یادگیری تبدیل بشه به کاری خودکار، باید مثل مسواک، از خودمون بپرسیم در پایان این راه (یعنی درس خوندن یا یادگیری زبان)، چه گنجی در انتظار ماست:
دریچهای فراسوی زبان مادری؟
دسترسی به علوم جهان؟
دسترسی به فرصتهای علمی و کاری فراتر از مرزها؟
ظرفیت شناختی بیشتر؟
به هر حال ما از یادگیری زبان یه چیزی میخوایم دیگه. اگر اون چیز رو فراموش کنیم، تجربهی خارهای یادگیری بیشتر از تجربهی شیرینی میوهش میشه.
آیا شما هم همینکارو میکنید؟