یک اشتباه، یک الگو نیست.
زبانآموز یک بار حرف تعریف را اشتباه به کار میبرد.
واکنش سریع ما چیست؟
«حرف تعریف را بلد نیست.»
اما واقعاً با یک نمونه چقدر میتوانیم دربارهی زبان او بدانیم؟
شاید همان ساختار را در موقعیتی دیگر درست استفاده کند.
شاید در نوشتن مشکلی نداشته باشد، اما هنگام صحبتکردن خطا کند.
شاید فقط وقتی تحت فشار زمان است اشتباه کند.
شاید خطا فقط در یک نوع فعالیت ظاهر شود.
ظاهر همهی اینها میتواند شبیه هم باشد:
یک پاسخ اشتباه.
اما پشت آنها لزوماً یک مشکل واحد نیست.
یکی از چیزهای جالب در شیوهی نگاه لاکان در سمینار یازدهم، حساسیت به تکرار و روابط میان رخدادهاست؛ اینکه یک اتفاق را فقط بهتنهایی نبینیم، بلکه ببینیم کجا، چگونه و در کنار چه چیزهای دیگری دوباره ظاهر میشود.
برای معلم هم این نگاه مفید است.
شاید قبل از اینکه بگوییم «این زبانآموز با این ساختار مشکل دارد»، لازم باشد چند سؤال بپرسیم:
آیا خطا تکرار میشود؟
در چه نوع فعالیتی؟
در گفتار و نوشتار هر دو؟
وقتی زمان کافی دارد هم اتفاق میافتد؟
آیا در موقعیتهای مختلف همان شکل را میبینیم؟
اینجاست که یک خطا کمکم از «اتفاق» به «الگو» تبدیل میشود.
و این تمایز مهم است، چون اگر الگو را اشتباه تشخیص بدهیم، احتمالاً مداخله را هم اشتباه انتخاب میکنیم.
ممکن است چیزی را دوباره تدریس کنیم که زبانآموز از قبل میداند.
ممکن است تمرین بیشتری بدهیم، وقتی مشکل فقط در استفادهی سریع و آزاد است.
یا برعکس، یک مشکل پایدار را به حساب «لغزش لحظهای» بگذاریم و از کنارش رد شویم.
پس شاید کار معلم فقط اصلاح آخرین اشتباه نباشد.
کار مهمتر، دیدن رابطهی میان چند خطاست.
یک خطا میتواند سرنخ باشد.
اما الگو وقتی دیده میشود که سرنخها کنار هم قرار بگیرند.
شما معمولاً قبل از اینکه دربارهی یک مشکل زبانی تصمیم بگیرید، چند نمونه و چند موقعیت مختلف را بررسی میکنید؟