توجه به مفاهیم: یک اصل مهم در تفکر نقادانه

توجه به مفاهیم: یک اصل مهم در تفکر نقادانه

اخیرا داشتم به درسگفتاری درباره‌ی فروید گوش می‌دادم. در یک جای این کارگاه، مدرس دوره چیزی گفت که از تعجب خشکم زد. «خودشیفتگی ترجمه‌ی نارسیسیسم نیست!» او معتقد بود خودشیفتگی (خودمحوری) یک چیز است و نارسیسیسم/نارسیسم چیز دیگر! راستش از روی توضیحاتش من متوجه نشدم فرق این دو تا چیست. چیزی که متعجبم کرد تعریفش از نارسیسم بود. 

درباره‌ی نارسیسم در فضای مجازی خیلی شنیده بودم. حتی این کلمه این روزها به چماقی بدل شده و آن را توی سر هم می‌کوبیم، ولی این اولین بار بود چنین تعریفی و تبیینی از این کلمه به گوشم می‌خورد. قبلا، هر بار این کلمه را می‌شنیدم یک جای مغزم درد می‌گرفت. ولی هیچ وقت ننشستم پای این مفهوم تا آن را کالبد شکافی کنم. 

مدرس دوره معتقد بود نارسیسم یعنی «نفرت از خود!». درونمایه‌ی نارسیسم احساس حقارت است. این احساس از ارتباط ما با دیگران بروز می‌کند. یکسری‌ها (بزرگ‌ترها) در زندگی ما را تحقیر می‌کنند چون قدرت بیشتری دارند. این حقارت‌ها در ذهن تلنبار می‌شوند، و آدمی به مرور زمان برای دوری از این منابع درد، دست به اقداماتی برای جبران حقارت و شرم و کمبود می‌زند. او تلاش می‌کند به همه تصویری جذاب از خودش نشان دهد. اگر کسی به میلش رفتار نکند، تحقیرش می‌کند، زور می‌گوید، دیکته می‌کند، خط و نشان می‌کشد (ما اغلب شبیه کسانی می‌شویم که از آنها می‌ترسیم). او تحمل تفاوت را ندارد. به همین خاطر همه باید به میل او لباس بپوشند، فکر کنند، رفتار کنند، حرف بزنند، وگرنه خشم او مثل گرز بر سر دیگران فرود می‌آید. در نارسیسم، جهان فانتزی و خیال ما تبدیل به میدان جنگ می‌شود؛ توی آن، می‌زنیم دیگران را درب و داغان می‌کنیم. در دنیای فانتزی، ما بر همه مسلطیم و قدرت داریم. 

مدرس این دوره نمونه‌های زیادی از این نوع رفتار‌ها را در سطح فردیت، جمعیت و حاکمیت مثال زد. اما نکته‌ی دیگری هم گفت که جالب بود. 

می‌گفت همه‌ی ما درجه‌ا‌ی از نارسیسیسم را در خود داریم. می‌گفت آنهایی که رو به عشق می‌آورند، از نارسیسم فاصله می‌گیرند. عشق یعنی دیگری را به عنوان انسانی پر از احساس و خوبی و بدی یکجا به رسمیت بشناسیم و توسط آنها به رسمیت شناخته شویم. اینکه یکی ضعف ما را به اندازه‌ی قوت ما دوست داشته باشد، احساس امن و ایمنی ایجاد می‌کند. در نارسیسم دیگران مثل اشیاء هستند و  و با آنها مثل حیوان رفتار  می‌شود.  

من در حوزه‌ی روان‌تحلیلی و روانشناسی تخصصی ندارم تا صحت این حرف‌ها را تایید کنم. با توجه به رزومه‌ی این مدرس فقط حدس می‌زنم احتمالا دارد درست می‌گوید. اما چیز جالب برای من این است که این همه تلاش می‌کنم تا به امور مهم (مثل باورها و تغییرات اجتماعی) نقادانه نگاه کنم، اما حتی یکبار به ذهنم نرسید بروم دنبال ریشه‌ی کلمه‌‌ی نارسیسم! و هنوز دارم از خودم می‌پرسم چرا؟ چرا این قدر دیر؟ 

توجه به درونمایه‌ی کلمات خیلی چیزها را برای آدم روشن می‌کند. آدمی بهتر فکر می‌کند. بهتر با دنیا کنار می‌آید. اما لعنتی آدمی فراموش کار است. یادش می‌رود کنجکاوی کند که مثلا «عشق» چه فرقی با «دوست داشتن» دارد و چرا این تفاوت مهم است. چرا عشق تا این حد مورد تاکید متفکرین است؟ چرا اغلب متفکرین در سنین بالا به این نتیجه می‌رسند که عشق مهم است؟

این مطلب را به عنوان موعظه برای شما ننوشتم. رطب‌خورده منع رطب نکند! برای خودم نوشتم. نوشتم تا شاید یادم نرود به همین راحتی از کنار واژگان عبور نکنم.
 

نظرات
هنوز نظری ثبت نشده. اولین نظر را شما بنویسید!
دستیار هوشمند
دستیار هوشمند
آنلاین
سلام! چطور می‌تونم کمکتون کنم؟