شاگرد: «استاد، من استرس دارم.»
معلم: «استرس نداشته باش.»
این گفتگو براتون آشنا نیست؟ مایلم در این باره براتون بنویسم.
بحث رو با «ریاضت کنترل شده» شروع میکنم. در فضای یه باشگاه بدنسازی چه اتفاقی میوفته؟ وزنههای سنگین رو بر میداریم و بلند میکنیم و پایین میاریم – بارها و بارها. این تمرین درد فیزیکی ایجاد میکنه. اما این درد کم کم کاهش پیدا میکنه و به همین خاطر ما میریم سراغ وزنههای سنگینتر و به این شکل، درد بر میگرده. ولی بعد از مدتی درد باز از کم میشه و باز ما به سنگینی وزنهها اضافه میکنیم. من به این میگم «ریاضیت کنترل شده».
وقتی در محیطی کنترل شده زیر نظر یه مربی تمرین ریاضت میکنیم، انگار آستانهی درد در ما پلهپله بالا میره. این شاید به ما کمک میکنه تا از نظر فیزیکی در دنیای بیرون از باشگاه بهتر عمل کنیم.
حالا تصور کنید در حین وزنهبرداری همش به مربی بگیم که درد داره و من انجام نمیدم. آیا مربی میگه «درد نداشته باش»؟ فرضا مربی چنین حرفی بزنه، آیا این حرف ما رو ناامید نمیکنه؟ مگه درد در کنترل ماست؟ همین مثال رو بیارید توی کلاس زبان. مگه میشه استرس نداشت؟ جلوی یه جمع میخوایم به یه زبان ناآشنا حرف بزنیم. مگه این کار ترسناک نیست؟
مساله اینه که من به عنوان معلم باید به شاگردم یاددآوری کنم که محیط کلاس برای تمرین ترس و شجاعت طراحی شده. اما قراره بابت هر قدمی که بر میداریم، بترسیم. ما چون قدمهای ما (یعنی درسهای ما) کوچک هستن، استرس هم سایز کوچکی داره. بعد از یه مدت که به درس مسلط شدیم، این ترس از بین میره. اما در جلسات بعدی، درس سختتر میشه و ترس بر میگرده. دقیقا مثل «تمرین ریاضت» در باشگاه بدنسازی.
اگر به من توی کلاس بگید من ترس دارم یا استرس دارم، به شما خواهم گفت، «من کنارتم. کمکت میکنم تا درس رو خوب یادبگیری. تسلط بر درس، ترس رو از بین میبره. در این محیط کنترل شده، این استرسها رو یکی پس از دیگری پشت سر بذار. قطعه قطعه. تکه تکه. تا وقتی در محیطی مثل زندگی واقعی در یه کشور خارجی یا در آزمون آیلتس قرار میگیری، راحتتر بتونی با ترس بزرگتر روبرو بشی.»
حس میکنم آدمهای شجاع ترس رو این جوری مدیریت میکنن. اینجور نیست که ناگهان با یه هیولا مثل اخراج از محل کار، طلاق یا دشمن روبرو بشن و به راحتی ترس رو مدیریت کنن. حتما در محیطهای کنترل شده ترس رو در اندازههای کوچکتر تجربه کردن. اینجور آدمها هر جا نیاز به تغییر کوچک بوده، دست به کار شدن و به همین خاطر میتونن با تغییرات بزرگ شجاعانه برخورد کنن.
کسی که مکالمههای سخت برای رویایی با سرچشمهی ترسهاش رو به تعویق انداخته، در نهایت در رویارویی با هیولاهای زندگی به زانو در میاد.
اعتراف میکنم در دوران جوانی، رویارویی با فرد یا رویدادی ترسناک برام حتی قابل تصور نبود و جزای سختی بابت این اشتباهم پرداختم. اما در نیمهی دوم زندگی، دیگه اینطور زندگی نخواهم کرد – میشینم روبروی هر چیزی که برام ترس ایجاد میکنه و باهاش حرف میزنم – «گفتگوی سخت». فکر کنم این جایگزین بهتری برای «انتقام سخت» باشه. گفتگوی سخت و آسیبی شدید ناشی از اون رو ترجیح خواهم داد به فرار و در نهایت گم شدن.