فکر نا کودکانه؛ زبان کودکانه

یکی از دردناک‌ترین تجربه‌های زبان‌آموزی این است که آدم در ذهن خودش یک انسان بالغ، باهوش، عمیق و پیچیده است، اما وقتی می‌خواهد به زبان دوم حرف بزند، ناگهان تبدیل می‌شود به نسخه‌ای بسیار ساده‌تر از خودش.

در ذهنش یک فکر روشن و زیبا دارد، اما وقتی می‌خواهد آن را به انگلیسی بگوید، جمله‌اش می‌شود چیزی شبیه این:
“*I am agree.”
یا:
“*People is very danger.”

و این درد دارد.

چون زبان‌آموز احساس می‌کند خودش کوچک شده، در حالی که فقط ابزار بیانش هنوز کوچک است. فکرش کودکانه نیست؛ زبانش هنوز کودک است. شخصیتش ضعیف نیست؛ جمله‌هایش هنوز ضعیف‌اند. او چیزی برای گفتن دارد، اما فعلاً در قفس چند کلمه و چند ساختار ساده گیر افتاده است.

برای همین، زبان‌آموزی فقط یاد گرفتن گرامر و لغت نیست. نوعی صبر است. نوعی تحملِ ناتوانی موقت است. باید مدتی بپذیری که از خودِ واقعی‌ات کمتر به نظر برسی، تا کم‌کم زبانت به اندازه‌ی ذهنت رشد کند.

اما خبر خوب همین‌جاست:

این زندان دائمی نیست.

هر جمله‌ای که می‌سازی، یک میله از این قفس را شل می‌کند. هر اشتباهی که اصلاح می‌کنی، یک راه کوچک باز می‌شود. هر کلمه‌ی تازه، یک پنجره است. هر بار که با ترس حرف می‌زنی، کمی بیشتر به خودت نزدیک می‌شوی.

پس اگر امروز نمی‌توانی آن‌طور که می‌خواهی حرف بزنی، ناامید نشو.

تو سطح پایین نیستی.
تو فقط هنوز ابزار کافی نداری.

ادامه بده. آرام، صبور، منظم.

و یک روز می‌بینی همان فکری که زمانی در گلویت گیر می‌کرد، حالا از دهانت بیرون می‌آید؛ روشن‌تر، آزادتر، و شبیه‌تر به خودت.

نظرات
هنوز نظری ثبت نشده. اولین نظر را شما بنویسید!
دستیار هوشمند
دستیار هوشمند
آنلاین
سلام! چطور می‌تونم کمکتون کنم؟