ممکن است معلم چیزی را خیلی خوب بداند، اما نتواند آن را تدریس کند.
چرا؟
چون دانستن هنوز در ذهنِ من اتفاق میافتد.
من ممکن است present perfect را کاملاً بفهمم، تفاوت دو واژه را دقیق بدانم، یا بتوانم دربارهی یک متن تحلیل بسیار خوبی ارائه کنم. اما تا اینجا فقط من چیزی را میبینم.
تدریس از جایی شروع میشود که بتوانم آنچه در ذهن من است، به فضایی میان ذهن خودم و زبانآموز بیاورم؛ جایی که هر دو بتوانیم به آن نگاه کنیم، دربارهاش حرف بزنیم، آن را امتحان کنیم و کمکم به فهمی مشترک برسیم.
به این فضای مشترک میگویند فضای بینالاذهانی.
برای همین، توضیح دادن لزوماً به معنای تدریس کردن نیست.
من ممکن است ده دقیقه بسیار دقیق توضیح بدهم و بعد با رضایت به زبانآموز نگاه کنم. همهچیز برای من کاملاً روشن است.
خب، قبل از توضیح هم برای من روشن بود!
سؤال این است: آیا حالا چیزی میان ما شکل گرفته که برای او هم قابل دیدن باشد؟
اینجاست که واکنش زبانآموز مهم میشود. سؤالش، مثالی که میزند، اشتباهی که میکند، یا حتی آن نگاه محترمانهای که ظاهراً میگوید «بله استاد» ولی در واقع هیچ قولی نمیدهد!
معلم از این نشانهها میفهمد چیزی که در ذهن خودش بوده، در فضای میان این دو ذهن چه شکلی پیدا کرده است. شاید لازم باشد مثال دیگری بزند، سؤال دیگری بپرسد، توضیحش را کنار بگذارد یا حتی بفهمد چیزی که برای خودش «بدیهی» بوده، چندان هم بدیهی نیست.
شاید به همین دلیل، متخصص بودن و معلم بودن یکی نیست.
متخصص میتواند چیزی را ببیند.
معلم باید بتواند کاری کند دو نفر آن را ببینند.
و شاید یکی از بهترین سؤالهایی که بعد از هر توضیح میتوانیم از خودمان بپرسیم این نباشد که:
«خوب توضیح دادم؟»
بلکه این باشد:
«آیا چیزی که در ذهن من بود، حالا جایی میان ذهن من و زبانآموزم هم وجود دارد؟»