من خیلی کلمه بلدم، ولی موقع حرف زدن، هیچی یادم نمی‌یاد؟» یا «من ضعفم اینه که خیلی کلمه بلد نیستم. چیکار کنم

«من خیلی کلمه بلدم، ولی موقع حرف زدن، هیچی یادم نمی‌یاد؟» یا «من ضعفم اینه که خیلی کلمه بلد نیستم. چیکار کنم؟».

‎من معمولا به این سوالات پاسخ نمی‌دم. یا اگر پاسخی می‌دم، ناامیدی از پاسخم رو در چهره‌ی زبان‌آموز می‌تونم ببینم. اما چرا؟

‎برای جواب باید از سه چیز (به شکل مقدماتی و سطحی) صحبت کنم: فکر، احساس، اقدام. این سه موتور محرک ما در زندگی هستن. ما فکر می‌کنیم. به خاطرش دچار احساسی می‌شیم. از سر اون احساس دست به اقدام می‌زنیم. مثلا ما تبلیغات نوعی از یه تلفن همراه رو می‌بینیم. ذوق می‌کنیم. و بعد اون رو می‌خریم. حالا به این فرایند ضمیر ناخودآگاه رو هم اضافه کنید، یعنی افکاری که در ذهن ما جولان می‌دن، ولی ما از جولانشون بی‌خبریم. و به خاطر این افکار، چیزی حس می‌کنیم و بعد دست به اقدام می‌زنیم (مثل کسی که در زندگی رمانتیک خودش همش با یه جور آدم روبرو می‌شه و نمی‌دونه که فکری خفته در پشت ذهنش داره چنین کاری رو می‌کنه). می‌بینید چقدر این مساله پیچیده‌ست؟

‎با این مقدمه، بیایم سراغ اصل مطلب. چیزی که در دنیای تدریس دیدم، اینه: یه زبان آموز می‌پرسه، «من ضعفم اینه که خیلی کلمه بلد نیستم. چیکار کنم؟». یه معلم زبان بلافاصله می‌گه، «فلان کتاب لغت رو بخون» یا «فلش کارت بنویس و روی در و دیوار بزن» یا یه نصیحتی اینچنینی (نصایحتی که اساسا اشتباه نیستن؛ فقط به جا نیستن).

‎فردی رو تصور کنید که می‌ره مکانیکی و می‌گه من ماشینم خیلی صدا می‌ده. و در جواب‌، مکانیک می‌گه عایق صوتی و درزگیرهای ماشین رو عوض کن. این نصیحت غلط نیست. تعویض عایق‌ها و درزگیرها کمک می‌کنه تا توی ماشین سر و صدای کمتری بیاد، اما مشکل اصلی رو حل نمی‌کنه. چرا ماشین صدا می‌ده؟

‎قبل از بیان چنین نصیحتی، سوال مهمی که باید پرسیده بشه اینه که چرا زبان‌آموز فکر می‌کنه که ضعفش در کلمات هست؟ چه فکری شاگرد رو به این نتیجه‌گیری رسونده؟ شاید اون فکر اساسا نادرست باشه. شاید هم نباشه. ولی نقطه‌ی شروع قبل از نصیحت همین‌جاست.

‎فرض کنید به پزشک مراجعه کنید و بهش بگید من پانکراسم خوب کار نمی‌کنه. چیکار کنم پانکراسم بهتر شه؟ آیا پزشک همون لحظه به شما داروی تقویت پانکراس (پانکراسوبهتروفین) می‌ده؟ فرض هم که چنین کاری کرد. آیا نباید به دانش این پزشک شک کنیم؟

‎معمولا (و نه همیشه) سوالات اینچنینی ثمره‌ی باورهای اشتباهه، باورهایی که از فیلتر انتقاد عبور نمی‌کنه.

‎براتون یه مثال می‌زنم. یه زبان‌آموز سطح پری-اینترمیدیت رو تصور کنید. پری-اینترمیدیت سطحی هست که در اون ما می‌تونیم درباره‌ی مسایلی که برای ما آشنا هستن صحبت کنیم، مثل بهترین دوست، شهرمون، شغل‌مون و این جور مسایل. حالا توی همین کلاس از این شاگرد می‌پرسیم «آیا بهتر نیست موزه‌ها و گالری‌ها با کمک مالی دولت رایگان بشن تا کار انتقال فرهنگ و تاریخ به نسل‌های آینده تسهیل بشه؟». این موضوع از مسایلی که شاگرد در این سطح می‌تونه دربارش حرف بزنه فاصله داره و این شاگرد در حین بیان نظرات، احتمالا دچار مشکل می‌شه. در نتیجه، اولین فکری که به ذهنش می‌زنه اینه: «من مشکل دارم! من اگر درباره‌ی این موضوع کلمه بلد بودم، بهتر می‌تونستم حرف بزنم.». نتیجه‌ی این فکر چیه؟ احساس کمبود و ضعف. نتیجه‌ی این احساس چیه؟ من برم از استاد بپرسم که بهترین راه حل چیه؟ و فکر می‌کنید نتیجه‌ی این اقدام چیه؟ شنیدن یه نصیحت. و این نصیحت قراره مشکلی رو حل کنه که اصلا وجود نداره. سوالی که توی کلاس پرسیده شده مربوط به این سطح نیست. یا اینکه قبل از پاسخ به این سوال، متنی در این باره به شاگرد داده نشده تا بخونه و کمی با موضوع آشنا بشه. اساس مشکل، تدریس نادرست بوده، نه ضعف شاگرد.

‎آیا ما در زبان فارسی هم وقتی با چنین مشکلی روبرو می‌شیم، به ما می‌گن برو درباره‌ی موزه‌ها و گالری‌ها کلمه حفظ کن؟ آیا ما هم یه این نتیجه می‌رسیم که کلمه بلد نیستیم؟ یا به این نتیجه می‌رسیم که در این حوزه اطلاعات عمومی نداریم؟ آیا با مطالعه درباره‌ی موزه و گالری همزمان هم ایده و هم کلمات لازم رو به دست نمی‌یاریم که بعدا بتونیم در این باره راحت‌تر صحبت کنیم؟

‎حالا یه مثال دیگه می‌زنم. یه شاگرد سطح المنتری رو تصور کنید. ایشون تازه شروع کرده به یادگیری زبان. در این سطح شاگرد می‌تونه نهایتا درباره‌ی مسایل بسیار بسیار نزدیک به زندگی شخصی خودش صحبت کنه، مسایلی مثل عادات روزانه، کارهایی که دیروز انجام داده، یا غذای مورد علاقه‌ی خودش. حالا این شاگرد می‌ره و یه فیلم به زبان اصلی تماشا می‌کنه و می‌بینیه که اصلا فیلم رو متوجه نمی‌شه. چرا؟ چون کلماتش سخته. چه فکری به ذهنش می‌زنه؟ می‌ره و کلمات توی فیلم رو می‌نویسه و حفظ می‌کنه. و طبیعا موفق نمی‌شه.

چون حافظه‌ی ما بی در و پیکر نیست و هر چیزی رو نمی‌شه توش فرو کرد. نتیجه‌ی این تجربه چه فکری می‌تونه باشه؟ چه احساسی در شاگرد ایجاد می‌شه؟ که یادگیری زبان سخته! که آیا راه آسون‌تری هست؟

‎من بارها با این باورها روبرو شدم و اینجا دو تا از اینها رو می‌نویسم:

‎باور اول: زبان یعنی کلمات. بر اساس این باور، تنها کتابی که باید بخونیم، دیکشنریه. آیا می‌تونیم همین حرف رو درباره‌ی فرهنگ لغت دهخدا و زبان فارسی هم بزنیم؟

‎باور دوم: زبان یعنی گرامر. بر اساس این باور، اگر من کتاب گرامر هر زبانی رو بخونم، کار تمامه. برای اینکه درستی این باور رو امتحان کنیم، بیاید فردا همه بریم کتاب گرامر زبان آلمانی رو بخریم. کار تمامه؟

‎می‌بینید چطور باورهای اشتباه منجر به سوالات اشتباه می‌شن؟

‎خلاصه‌ی کلام اینکه، در مسیر زبان‌آموزی خیلی از مشکلاتی که ازش رنج می‌بریم، اصلا وجود ندارن. این‌ها حاصل باور اشتباهیه که احساس بدی در ما ایجاد می‌کنه و منجر به بیراهه‌روی می‌شه. چه معلم زبان باشیم و چه زبان‌آموز، خوبه وقتی سوالی به ذهن ما میاد، ابتدا باوری که منجر به اون سوال شده رو مورد بررسی قرار بدیم. اما همین توصیه‌ی من خودش یه نصیحت سطحی بیش نیست. چرا؟ چون فرض من بر اینه که تشخیص باور درست از غلط راحته! که نیست. اصلا نیست. این کار نیاز به دانش تخصصی و تفکر انتقادی داره. و اینجاست که مساله پیچیده می‌شه و نیازمند حرف‌های دیگه‌ست که شاید در آینده با شما مطرح کنم.

نظرات
هنوز نظری ثبت نشده. اولین نظر را شما بنویسید!
دستیار هوشمند
دستیار هوشمند
آنلاین
سلام! چطور می‌تونم کمکتون کنم؟