من نمی‌تونم صحبت کنم.

من نمی‌تونم صحبت کنم.

گاهی یک مشکل را آن‌قدر تکرار می‌کنیم که تبدیل به بخشی از هویت ما می‌شود:

«من گرامرم ضعیفه.»
«من خجالتی‌ام.»
«من نمی‌تونم صحبت کنم.»

شاید این جمله‌ها زمانی درست بوده‌اند.
اما هنوز هم درست‌اند؟
گاهی توانایی ما تغییر می‌کند، اما داستانی که درباره‌ی خودمان ساخته‌ایم همان قبلی می‌ماند.
بعد طبق همان داستان رفتار می‌کنیم:
کمتر حرف می‌زنیم چون «خجالتی هستیم».
نمی‌نویسیم چون «نوشتنمان بد است».
و داستان قدیمی، خودش را دوباره ثابت می‌کند.

شاید گاهی فقط یک کلمه لازم باشد:
نه:
«من نمی‌توانم صحبت کنم.»
بلکه:
«هنوز نمی‌توانم آن‌طور که می‌خواهم صحبت کنم.»

حالا یک سؤال سخت‌تر:
چند تا از چیزهایی که امروز درباره‌ی خودمان «واقعیت» می‌دانیم، شاید فقط جمله‌هایی باشند که آن‌قدر تکرارشان کرده‌ایم که دیگر امتحانشان نمی‌کنیم؟

آخرین بار کِی یکی از آنها را دوباره آزمایش کردیم؟

نظرات
هنوز نظری ثبت نشده. اولین نظر را شما بنویسید!
دستیار هوشمند
دستیار هوشمند
آنلاین
سلام! چطور می‌تونم کمکتون کنم؟