گاهی مشکل ما با یادگیری زبان، خودِ زبان نیست.
میگوییم:
«من گیر کردهام.»
«تلفظم بده.»
«لهجهام خوب نیست.»
«گرامرم ضعیفه.»
«روان حرف نمیزنم.»
اما شاید پشت این جملهها یک چیزی غیر از خود زبان پنهان باشد. و آن ترس است.
ترس از اینکه مسخره شویم.
ترس از اینکه بیسواد به نظر برسیم.
ترس از اینکه دیگران بفهمند هنوز کامل نیستیم.
ترس از اینکه موقع حرف زدن، آن تصویر قشنگی که از خودمان ساختهایم فرو بریزد.
گاهی زبانآموز فقط دنبال «فلوئنسی» نیست.
دنبال یک حس است:
اینکه دیده شود.
جدی گرفته شود.
احساس کند کم نیست.
احساس کند از آن آدم قبلی، آن آدم خجالتی، آن آدمی که همیشه میترسید اشتباه کند، عبور کرده.
برای همین است که بعضیها سالها زبان میخوانند، اما هنوز جرئت حرف زدن ندارند.
چون مسئله فقط کلمه و گرامر نیست.
مسئله این است که زبان، ما را جلوی نگاه دیگران قرار میدهد.
شاید سؤال اصلی این نباشد:
«چرا هنوز روان حرف نمیزنم؟»
شاید سؤال عمیقتر این باشد:
«اگر روان حرف بزنم، دوست دارم چه تصویری از من دیده شود؟
و اگر اشتباه کنم، از دیده شدنِ چه تصویری میترسم؟»
گاهی یادگیری زبان از همینجا شروع میشود:
از جایی که جرئت میکنیم با ترس خودمان روبهرو شویم، نه فقط با یک کتاب گرامر دیگر.