گاهی معلم آنقدر نمیخواهد زبانآموز اذیت شود که ناخواسته جلوی رشدش را میگیرد.
یکی از طنزهای هگلی زندگی همین است: گاهی نیت خیر، در مسیر خودش به نتیجهای خلاف آنچه میخواست میرسد.
معلم میخواهد کمک کند.
زبانآموز مکث میکند؛ جمله را برایش تمام میکند.
کلمه را پیدا نمیکند؛ سریع کلمه را میگوید.
جواب را نمیداند؛ قبل از اینکه فرصت تقلا داشته باشد، راه را نشانش میدهد.
اشتباه میکند؛ آنقدر مراقب است مبادا ناراحت شود که فرصت روبهرو شدن با اشتباهش را از او میگیرد.
همه از سر مراقبت.
اما نتیجه ممکن است عجیب باشد: زبانآموز کمتر با همان چیزی روبهرو میشود که برای یادگیری لازم است؛ محدودیت فعلی خودش.
شاید مشکل از جایی شروع میشود که دو چیز را با هم اشتباه میگیریم:
تحقیر را معلم ایجاد میکند.
دشواری را یادگیری.
تحقیر کردن، ترساندن، مسخره کردن یا شرمنده کردن زبانآموز هیچ ارزش آموزشی ندارد. این رنج را ما ساختهایم و وظیفهی ما حذف آن است.
اما ندانستن، اشتباه کردن، چند ثانیه دنبال کلمه گشتن، جواب اشتباه دادن، اصلاح شدن و دوباره تلاش کردن داستان دیگری است.
اینها همیشه نشانهی بد بودن کلاس نیستند. گاهی دقیقاً نشانهی ایناند که زبانآموز به مرز توانایی فعلی خودش رسیده است.
و شاید رشد درست همانجا امکان پیدا کند.
جادهی بین «آنچه بلدیم» و «آنچه هنوز بلد نیستیم» معمولاً آسفالت نیست. سنگلاخ است.
اگر معلم هر بار این جاده را برای زبانآموز صاف کند، شاید سفر راحتتر شود؛ اما بخشی از توانایی راه رفتن هم هیچوقت ساخته نشود.
پس شاید مراقبت همیشه به معنای کمک بیشتر نباشد.
گاهی بهترین کمک، کمک نکردنِ آگاهانه است.
یعنی چند ثانیه بیشتر صبر کنیم. اجازه بدهیم زبانآموز دنبال کلمه بگردد، اشتباه کند، خودش را اصلاح کند یا یک بار دیگر تلاش کند.
نه اینکه رهایش کنیم؛ بلکه فوراً جای او وارد میدان نشویم.
شاید یکی از دشوارترین مهارتهای معلمی همین باشد:
بدانیم کِی باید وارد شویم و کِی باید چند قدم عقبتر بایستیم.
چون گاهی نیت خیر میتواند مانع رشد شود؛ و گاهی مراقبت واقعی یعنی اجازه بدهیم زبانآموز برای مدتی کوتاه، وزن یادگیری خودش را تحمل کند.