تا حالا فکر کردی چرا توی زبان هم «اسم» داریم هم «فعل»؟
اسمها چیزها رو نشون میدن: سگ، درخت، میز، کتاب. انگار دنیا پر از اشیاست که فقط باید اسمشون رو بلد باشیم.
اما یه مشکل هست. اگه فقط اسم داشته باشیم، دنیا خیلی مرده و ساکن میشه. مثل یه اتاق که فقط لیست چیزها توش گفته میشه: سگ، میز، پنجره… ولی هیچ اتفاقی نمیافته.
اینجاست که «فعل» وارد میشه. فعلها دنیا رو زنده میکنن: سگ خوابید، بارون اومد، درخت رشد کرد. یعنی چیزی در حال رخ دادنه.
حالا یه نکته جالب: بعضی اسمها راحت تبدیل به فعل میشن. مثلاً «چکش» میشه «چکش زدن». چون معلومه باهاش چه کاری میکنیم. ولی کلماتی مثل «دین» یا «علم» به سختی فعل میشن، چون فقط یه کار نیستن، یه مجموعه بزرگ از کارها و رفتارها هستن.
مثلاً «علم» یعنی مشاهده کردن، آزمایش کردن، سؤال پرسیدن، تحلیل کردن… یعنی خودش یه عالمه فعل توی خودش داره.
حتی بعضی چیزهایی که ما اسم میدیم، در واقع چیز ثابت نیستن. مثلاً «رودخانه» به نظر یه چیزه، ولی اگه آب جریان نداشته باشه دیگه رودخانهای وجود نداره. پس رودخانه در واقع یه «جریان»ه، نه یه «چیز ثابت».
به همین خاطر بعضی فیلسوفها میگن دنیا بیشتر از اینکه از «چیزها» ساخته شده باشه، از «اتفاق افتادنها» ساخته شده. یعنی از حرکت و تغییر.
پس شاید بهتره اینجوری فکر کنیم:
اسمها به ما میگن چی هست،
ولی فعلها نشون میدن چی در حال انجام شدنه.
و زندگی بیشتر شبیه فعلهاست تا اسمها.